|
نيستي را، بي منت، هستي بخشيدي و ميبخشي، آفريدگار قلب بشر...
قصه امشب، قصهي نوشتهها و خوندهها نيست؛ قصهي سوختههاست و
سوختنيها. قصهي اونهايي كه آتش ترس داره بهشون نزديك بشه، اما اونها در آغوش
ميگيرن؛ آتش را، چون ميدونن بايد بسوزن، بايد بسوزن تا زندگي كنن؛ بي بودن، بي
موندن.
شايد از دست من ناراحت بشن كه نشونشون ميدم، اما فقط هيجانه،
هيجان ديدنشون، وقتي همه چشماشونو بستن ...
هنوز هوا اونقدر روشن نشده بود كه بتونه با نور خورشيد كتابشو
بخونه! شمع تموم شده بود؛ آخه از اول شب داشت اتاق رو روشن نگه ميداشت. دنبال يك
شمع ديگه ميگشت، آه! يادش رفته بود شمع بخره! حالا چه جوري كتاب ميخوند؟!
نشست پشت ميز، سرشو خاروند، يك نگاه به شمع انداخت، دود ميكرد،
هميشه شمعها اينجوري خداحافظي ميكنن، نورِ بيرون نور سحرگاهي بود و نميشد باهاش
كتاب خوند. خوابش هم نميومد.
دوباره به شمع نگاه كرد، ياد داستان كتاب افتاد؛ حيف! به قسمت
جالبش رسيده بودم!،خوب! چه كنم؟!
دوباره نگاهش به ذرات باقيمونده از شمع افتاد؛ نميشد يك كم
ديگه روشن ميموندي، هوا كه روشن ميشد تمومي ميشدي؟
داشت وسوسه ميشد بره لامپ رو روشن كنه، كتاب رو بخونه، اما قول
داده بود كه اين كتاب رو تو نور شمع و خورشيد بخونه؛ راستي چرا همچين قولي دادم؟!
درست تو هيجانانگيزترين قسمت كتاب برام دردسر شد!
نگاه غضبناكي به شمع انداخت؛ اين چه گناهي داره!
يك كم چونهاش رو خاروند، انگار فكري به سرش زده باشه، گفت؛ چرا
شمعو نخونم؟!
دوباره به شمع نگاه كرد؛ خوب آتيشت ميزنم، گرم ميشي، آتيش
ميگيري، روشن ميشي، روشن ميكني، من كتاب خودمو ميخونم، بدون اينكه تورو ببينم،
تو هم به كارِت ادامه ميدي، به سوختن، بعد هم تموم ميشي، ميندازمت دور -اگه چيزي
مونده باشه-، باز فردا شب من كتابمو ميخونم و تو نيستي!
چه جالب! تو اصلاً نيستي، اولشم نبودي، اخرشم نيستي. وقتي روشنت
ميكنم براي كتاب خوندنه، وقتي خاموش ميشي براي اينه كه نيستي. همش كتابه هست؛ يك
داستان، معمولاً تكراري ولي جذاب! تو نيستي، جذابيت هم نداري، هيچوقت هم تكرار
نميشي چون روشن كردي و سوختي...
كتاب رو بست؛ كجا بودم! كتاب اصلي تويي، نه اين ورقههاي سياه
شده، اينهمه سال نفهميدم.
حقيقت استاد شمعه، نيست؛ اولش و آخرش، نيست؛ اول و آخر نداره،
اول و آخر مال كتابيه كه ميخونيم؛ دنيا. خاطره مال كتابيه كه ميخونيم؛ زندگي.
استاد فقط روشن ميكنه، خاطرهاي هم ازش نميمونه، چون براي ما اصل كتابست، چون ما
شمعو نميدونيم، شمعو نميبينيم، نورشم نميبينيم، ما سياهيها رو ميبينيم،
نوشتههاي سياه كتاب رو، و خاطرَشون ميكنيم. اما، شمع هميشه بود، شمع هميشه هست و
شمع هميشه خواهد بود؛ بدون اينكه باشه؛ بدون خاطره؛ ميسوزه و ميسوزه تا نباشه؛ تا
باور كنم ميتونم، و ميتونم، و ميتونم نباشم...
و روزي بشر خواهد ديد،
خاموشترين اساتيد،
حقيقت جاري در عالم...
عبدالله مشفق
|